![]() من در سوم آذر ماه سال 66 در يكي از روستاهاي اطراف مسجد سليمان به دنيا آمدم. اصالاتا عشاير زاده ي بختياري ام. اشعار اين وبلاگ سروده ي خودم است و اميدوارم تو دوست عزيزم از خواندن آنها لذت ببري. جواد
پست الکترونیک نویسندگان
(11) جواد سليماني
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
روزهاي جاودانه من ياد داشت هاي خانم هاويشان مجله علمي فرهنگي هنري دنياي تنهايي من دختر كرد عاشقانه:آرميتا: كودكانه هاي من آلاچيق شعر عاشقانه گل رز تالار آيينه صفحات
1 2
خبرنامه
نظرسنجی
تالار گفتمان
آمار وبلاگ
بازديد هاي ديروز : 1 بازديد هاي این ماه : 31 كل مطالب : 19 كل بازديد ها : 2738 ايجاد صفحه : 0.34375 ثانیه
powered by IRANBLOG.COM |
پنجره ي احساس
عشق در دل بنه مفت به ایام مفروش
تا همی هست نفس در دل و جانت می نوش ورنه دست ظلماتت بکند تار و خموش ما که از بحر تو دیوانه و می خواره شدیم تا توانی دست ما گیر و برایم تو بکوش در دنیا بزن و میکده ای کن آباد مست می باش و ز میخانه کمی بفروش زندگی در دل خود عشق فراوان دارد عشق در دل بنه مفت به ایام مفروش سخت بیگانه مباش از می و میخانه و دوست بحر یار و دل دیوانه ی او سخت بجوش
شهر خاموش
غریب ترینم در این شهر خاموش اینجا مهر نیست مرگ شقایق ها اینجاست اینجا قاصدک را پرپر میکنند اینجا عشق را می فروشند اینجا پرستوها چون من در قفس زندانی اند قلب ها در این شهر خاموش از سنگ اند اینجا بهار زیبا نیست و مادر بزرگ سبزی عید ندارد و من چون پرستویی عاشق در قفس تنهایی خود زندانی ام و روزی خواهم مرد شایدم پروازی رو به سوی ملکوت من از این شهر غریب من از این شهر خموش خواهم رفت و به قول سهراب قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب.
منو ببخش
منو ببخش عزیزم ببخش که خوب نبودم ببخش که گاهی وقتا من آرزوت نبودم ببخش اگه یه روزی من دلتو شکستم ولی بدون به جز تو به هیشکی دل نبستم منو ببخش که گاهی نامهربونی کردم تو تک ستارم بودی من اشتباه میکردم منو ببخش که امروز هیچی واست نداشتم جز غم و قصه و درد چیزی واست نذاشتم منو ببخش عزیزم تا کمی آروم بشم دست توی دستام بذار تا که دیونت بشم
پنجره
سهم من چیست؟ در این ویرانه ها شب در این غمگینی رویا در این فاصله ی کوتاه سهم من، شاید شبنمی باشد شبنمی از گل سرخ یا که فواره ی نور شایدم رودی باشد به بلندای زمان و به کوتاهی ما سهم من باران است روی رگبرگ درخت روی سنگفرش خیال سهم من پنجره است رو به دریای وصال رو به آرامش روح پنجره بسته ولی... شیشه اش را طفلی با دو دست کوچک با فشار سنگی ریخته در پای زمین پنجره بسته ولی میبینم پشت آن را هردم ز میان ترک روشنی اش پشت آن امید است سهم من شاید آن باشد پس نشینم اینجا پشت این پنجره ی رو به وصال تا که آید روزی قاصدک در پی من و خبر داشته باشد از یار چشم ها را بستم سهم من شایدهمین تاریکی است.
بسوزانم،بسوزانم...
تو لیلی و منم مجنون صفت مانم تو عشقی و من این را خوب میدانم تو رازی راز این دل خسته ی من و روزی راز دل گویم برایت خوب میدانم عطش دارد لبانت همچو مهتاب فروزانی در این آتش بخواهم سوخت و این را خوب میدانم به دنبال کسی هستم که باشد با دل زارم تو می مانی برای من ، من این را خوب میدانم دو صد زاری بکردم بحر این هجران و لیکن آخر از هجر تو میمیرم و میمانم من از برق نگاهت کینه ها دارم چه کردی با دلم آخر که راهم را نمیدانم بسوزانم، بسوزانم، بسوزان این دل ما را تو یارم میشوی آیا ؟نمیدانم، نمیدانم....
شب شعر
هر شب از یار وفادار دل آرام بگو هر شب از ناز و نوای دل مستانه بگو منم آن عاشق دیوانه پرست عالم تو برایم ز می و میکده و عشق بگو سحر آمد خبری یار تو افسانه شده من خرابم دل من، راست و دروغش تو بگو ماه هرشب خجل از برق دو چشم نازت منتظر مانده بیاید، رخصتش را تو بگو من قسم خورده بدم از تو جدایی نکنم حال که آواره شدم،درد دلم را تو بگو امشب شب شعر است برای دل من چند بیت غزلی بحر دل ما تو بگو
عبور
میرم تا رها شوم از میله های قفس تردید از خاکستر قلب های سوخته آن زمان که بودم قفسی ساخته بودند از شک میله اش از تردید کف آن بی مهری و مرا چون شبحی سرد به آن آویختند و اکنون دار و ندارم را در کوله باری از جنس خدا ریخته ام میروم از اینجا عشق مهر وفا قلب شکسته کاسه ی نور به همراه خدا آنچه دارم بردم میروم اما نمیدانم کجا شاید در سرزمینی دور خانه ای خواهم ساخت از پر پرستو های عاشق و همخانه شوم با مهر...
ديوانه كيست؟
گفتمش از لب بگو آن لعل ناز گفت هوش از سر برد بی هر نیاز گفتمش راز ان چشمان ز چیست؟ گفت عاشق میکند پیمانه چیست گفتمش زیباترین دنیا کجاست گفت بی عشق هر دو دنیا را فناست گفتمش آب حیات دانی کجاست؟ گفت آن عشق است و اکنون نزد ماست گفتمش لیلاترین لیلا که بود؟ گفت لیلا مرد چون مجنون نبود گفتمش زلف پریشانت چه سود؟ گفت آتش میزند بی نفت و دود گفتمش آتش زدن ها را چه سود؟ گفت اینها در منند چون تار و پود گفتمش آیا خدا را خوش بیاد؟ گفت عشق ها را خودش در جان نهاد گفتمش با من چرا بیگانه ای؟ گفت چون در عاشقی دیوانه ای گفتمش دیوانتگی را عار نیست گفت این ها را پسند یار نیست گفتمش یارا چه میخواهی ز من؟ گفت لطف و مهربانی کن به من گفتمش من چون غلام خانه ام گفت این نه... من مگر دیوانه ام گفتمش من میشوم شیداترین گفت اینها قصه اند حق را ببین گفتمش شیرین و فرهاد راست نیست؟ گفت من شیرین نباشم چون کسی فرهاد نیست.
گفتمش فرهاد من ، من را ببین در شبستان سیاه جان را ببین گفت حقا که خدا دیوانه بود ورنه اکنون تو نبودی در زمین گفتمش یزدان چه باک از کار ما؟ از گزند حرف های یار ما گفت یزدان را شناسم خوب خوب آنکه را دیوانه بود شد یار ما گفتمش قلب مرا نشناختی زندگی را در پی یارارن خود بد باختی گفت اینها را شنیدم هم ز مردم هم ز تو زندگی را در پی این شاعری ها باختی
آذر ماه سال 88
خاطرات من فقط چشمان تو
آه ای افسانه ی شب های من یا طلوع بی غروب عشق من ای خدایم هستی و معبود من گر نباشی زندگانی گور من ای نفس هایت برایم زندگی بی نفس هایت فقط افسردگی ای دو چشمت نور این شب های من چشم مستت را دلیل شعر من آه ای لبخند شیرین بهار همچو باران بر تن خشکم ببار آه ای بغض خموش پیکرم لذتت را تو بپوشان بر تنم آه ای شب زنده و بیدار من در جوانی معنی ایثار من ای که دستانت به روی سینه ام زیر دستانت چه من بی کینه ام ای تمام لذتم دستان تو خاطرات من فقط چشمان تو
انتظار
هر شب نشسته ام من چشم انتظار یارم از دوری و جدایی من سرد و بیقرارم هر شب بگریم از تو،از درد هجر و دوری از اشک و آه و خنده،از ظلمت و صبوری گویند یار نازت نامحربان صفت بود اما چه کس بداند آرام جان من بود نامهربان نازم، کی از سفر برآیی؟ از این دل گسسته کی رنگ غم زدایی؟ چشم انتظار نشینم، آید یار نازم آن روز پیش عالم، با یار سر فرازم
|